محمد تقي الأستر آبادي
12
شرح فصوص الحكمة
گفتار سيم در بيان مسألهء اثبات واجب و نفى برهان لم كه « الواجب لا برهان له » مسأله . تواند بود كه بعض الموجود واجب باشد ، و يا بعض الموجود صانع العالم . به اوّل فلسفى مايل بود كه دليل گويد نظر به وجود ، و به ثانى متكلم كه برهان آن گويد ، و از مصنوع بر صانع استدلال كند . پس اگر « الواجب موجود » يا « صانع العالم موجود » در كلام اصحاب واقع شود كه موضوع علم را در مسأله محمول ساخته باشند ، مراد اين بود . و گفتهاند كه : موضوع مسأله گاهى نوع موضوع علم باشد ، و گاهى عرض ذاتى ، و گاهى نوع عرض ذاتى . و واجب به منزلهء نوع موجود مطلق است . پس موضوع مسأله علم الهى تواند بود . و معنى « الواجب موجود » اينست كه فرد واقعى هست مفهوم واجب الوجود را ، چه در علوم قضيهء محصوره معتبر بود [ 91 ] ، يا آنچه در قوهء محصوره بود . و مراد اين نبود كه اين مفهوم موجود است ، چه در خارج نتواند بود كه مفهوم در خارج نباشد الا به عنوان فرديّت . و سخن به اوّل راجع شود ، يعنى اثبات فرد از براى مفهوم . و مفهوم در ذهن موجود است ، و وجودش بيّن است ، چنان كه پس ازين كنيم . و اين مسأله محتاج است به دليل . پس مراد اين باشد كه اين مفهوم را فردى خارجى است ، و اين بىشك مسألهء نظرى باشد . و به همين كه مفهوم كلى بود ، و كلى بايد كه بر كثيرين صادق بود ، لازم نيست كه آن كثيرين در نفس امر باشند ، و بحسب واقع فرد اين مفهوم باشند . يا البته هر مفهومى را فردى بود ، چه لا شىء و معدوم مطلق را هيچ فردى نبود ، با اينكه كلى باشند . بلكه در كلى تجويز عقلى صدق بر كثيرين معتبر بود نظر به